|
اصل , اساس , ریشه و اصل کلمه
|
!Love son
As your mother was in love
As your father was in love
!Love is a gift from your God
,Love son
Since
Love is with you when you love
God is with you when you love
!Love a gift from your God
When you are sad and
When you are rough
When the life is with you tough
!Love is a gift from your God
فرهاد
کوچک زیبایم قلبم هزار تکه شده باور کن که از غم عمیقم تا غم عمیقت وحشت عجیبی به وجودم چنگ انداخته...

قرابتی وجود دارد بین من و این خاک .
قرابتی بین من ونبضت که به هیجان می آمد از دیدنم.
قرابتی وجود دارد بین من و کرم هایی که ناجوانمردانه لای انگشتانت لانه می کنند!
.
.
.
چادرم را روی صورتم می کشم،شا نه های معصوم می لرزد.شانه های زهرا هم.
پدر بزرگ یک سال پیش رفت.
مادر دوقلوها چهل روز پیش.
با غم تو چه کنم نیّره ی ماهم!؟
مادرت سهم تو را از پیاده روی هایمان می خواهد.چه دارم که قانعش کند!؟
نیّره ی نازنینم سپیدی رخت عروسی ات روی کفن ماسید!
کاش هفت روز پیش هرگز وجود نداشت!
...
-صبا-
حرف هایی که دور گردنت می بافند
برای این است که حرف نزنی
اعتراف کن!
زنگوله ی بالای سرت را به صدا در بیاور
اینجا یوسفی نیست که اگر با طنابش به چاه بیفتی عزیز بشوی
با پاهای خودت تمام دشت را دشت کن
به دنبالت می دوم
نمی گذارم به بیستون برسی
بگذار دامنت با همین بادی که از جانب غرب می آید برقصد
چه کسی گفته خدای مشرق اکبرتر است؟!
صبا!
فرهاد مرده!
و شیرین پای عقدنامه ی خسرو پایکوبی می کند.
-صبا
ا
آنقدر زل زدی که تپش ها شدید شد
افتادم از درخت و کسی ناپدید شد
روزی انار سرخ ترک خورده ای که دور
حالا میان دست تو دنیا سپید شد
دل کندم از خودم که خودم را رها کنم
افتادم از خودم به دلی که تپید ، شد ـ
مردی که دست هاش برایم قفس شدند
وقتی انار سرخ دلم را که چید ، شد ـ
رودی که بُرد مرا تا ...
وَ می روم
جایی که یک انار و درختی که پیر ...

- نگار السادات -
It is some days we have started a journey.
We are not at the same train but we will reach the same station.
Just sometimes look straight at my eyes behinde the windows...
We are growing up...
-صبا-
می خواهم از چشم های تو
خودم را حظ کنم
زیباتر نگاه کن
تنی که به چشم هایت تن داده
لای هیچ پلکی به هم نخورده
زیباتر ...
*
این تن هر چه حفر می شود
عمیق تر می شوی
تا انجماد دستهایت
روی تنم
تا استخوان هایم
رعشه بگیرم
برسم به زنی که دفن شده در من
می خواهد ا ز چشم هایت بیرون بزنم .
- نگار السادات حسینی -
هواي ديدنت
سرد مي شود
پيش از آنكه
چشمه اي بجوشد
رد لخت پاهام
در داغي اين همه سرعت
زيادي مي كند،
آرام
روي صورت سنگي زمين
زمانه پس مي گيرد
تا پيش بيفتم
جلوتر از آنكه
چشم به راهم شوي
- پری -
گاهی ممکنه یه (دو بیت) آینده ی متفاوتی داشته باشه مثلا به یه غزل تبدیل بشه یا حتا در آینده ای دورتر به چیزی که فعلا وجود نداره ...
***
در خود نشسته ای وفقط ، فکر می کنی
سنگین و سرد و بی حرکت ، فکر می کنی
در نقطه ای مقابل من ، ایستاده ای
دائم به فکرهای غلط ، فکر می کنی
این سمت اتفاق تو من ایستاده ام
اما همیشه از سر خط ، فکر می کنی
گاهی چه سنگدل ، وَ چه خود خواه می شوی
وقتی به من برای خودت ، فکر می کنی
جهت تقدیر از مهمان نوازی شاعران کرج و لطفی که دوستانم در وبلاگ انجمن شعر آئینی موعود به من و شاعران قزوین داشته اند این غزل رو کامل و صحیح تقدیم می کنم به ...
چیزی نمانده تا بشکافد دوباره ماه
چیزی نمانده خشک شود هرچه چشم چاه
چیزی نمانده معجزه ی سبز دیگری
مردی تبر به دوش گذارد قدم به راه
مردی بیاید از دل ِ دیوار کعبه ای
مردی سوار اسب سپیدی که ذوالجناح ...
تکرار یک قیامت سرخ ِ دوباره ای
خون خواهی ِ سری که بریدند بی گناه
صبری نمانده در دل ِ بی تاب آسمان
بانوی آب و آینه ، باز از خدا بخواه
چیزی نمانده تا برسد یک سوار سبز
تنها فقط اجازه ی "او" مانده ،
- یک نگاه -
In the name of God
When I decided to write a letter to you,my mind was full of words,questions…why should I pay for your decision?why should I struggle with any temptations?why should I make mistakes because of you?why do you expose me to difficult things?
Do you like to remind you of your past?maby no,but there is no difference because
today I wanna talk to you,although words are really humble to explain my world.
Maby you pay no heed,also it is not important…when you talked to god,when you protest him,I was not there,I didn't have leisure to express my idea,its not fairly…
Yeah sometimes I am in the wind,floating where you take me…maby my sins were dreadful,but the infinitive goodness of god forgives anyone asking him.it is not strange you laugh at me if I say when I know I did something wrong I am not afraid of punishment,even fire,yes it is your essence …
I am higher than him, I wont honore him,im fire,flame,glorious…and you lost your refuge,your faith,you yourself sacrifice yourself…
Yes I am made up of soil but I still praise him.
You can not take my saul with you cause you did not bring it.
Just one question:we both are creatures and know he is our god and should believe him hence essence can not make one of us higher than the others…
In his will is our peace.
- صبا -
روی دیوار غلت می خورد
من روی ابرها
با گوسفند های شبم بازی می کنم
یک
دو
...
هزار و دو
...
روی قاب دیوار خوابت برده .
- صبا -
نگار حق داره تويه ثبت موقت گلایه كنه كه بقيه به روز نكردن و يه ظهر گرم اونم تو قزوين !!! به روزكنه و من هم حق دارم از توتمی های مهربان ، مخصوصا الهام یزدی ها ی عزيز( دبير انجمن ادبي توتم ) كه براي بار دوم مهمونم كرد و راديكال ( 2-4 ) را به حوزه هنري رشت برد تا با طاهره كوپالي عزيز، آرش عليزاده و رضا نيكوكار گرامي و... خارج از اين صفحه ي مجازي ديداري داشته باشیم صميمانه تشكر كنم وقول بدم مزه ي ژامبوني كه تو جنگل مهمونم كرد مادامي كه به دندون مصنوعي متوسل نشدم زير دندونم باقي بمونه.
- صبا -
* * *

مردي كه تا هميشه ي هر روزه ، بوده ، هست
در فكر ِ ... يا رسيدن از اين ارتفاع پست
يا شكل تازه اي كه خودش ر ا ، نشان دهد
در شاخه هاي درهم و فرسوده ، بُرده دست
بالاتر از زمين ، به بلنداي يك نگاه
اينجا انار سرخ قشنگي ... وَ مرد مست ـ
دلسرد و خسته از نرسيدن ... وَ - بي خيال -
اصلن نمي شود كه تو را... شاخه اي شكست -
افتاد و ، هر چه توي دلش تكه تكه شد
از خواهشي كه ساده فقط خواست ، دل نبست
*
تنها ، انار سرخ ترك خورده اي ، هنوز
در انتهاي شاخه ي خشكي ، نشسته است .
- نگار -
صبح روز شنبه 27 مرداد، خسته از يه مسير طولاني به شيراز رسيديم ، پنج نفر بوديم به همراه يه سرپرست ، به عنوان شاعران برگزيده در چهارمين جشنواره سراسري شعر بسيج از قزوين به شيراز دعوت شده بوديم .
افتتاحيه ، شعر خواني ، زيارت و نماز جماعت در شاهچراغ ، شب شعر در كنار مزار سعدي ، بازديد از تخت جمشيد و برنامه ي نور و صدا كه واقعا زيبا و با شكوه بود ، و حافظ و يك ديوان عشق.
بهترين خاطره ، ديدن دوستان آشنا و ناآشنا بود ، از زنجان حسن پاكزاد و سعيد توكلي ، از گيلان شاعران بسياري از جمله رضا نيكوكار و ... ، و عبدالحسین انصاری و زهرا بیابانی عزیز و دوستان ديگري كه مجال نام بردن از همه ي آنها نيست .
شعر خواني و نشست دوستانه اي كه به دعوتِ شاعران قزوين ، ساعت 12 شب يكشنبه۲۸ مرداد در محوطه ي باز هتل برگزار شد ، وتا حدود ساعت2 شب ادامه داشت ، شاعرانه ترين شب شعر شيرازي ما بود . از همينجا يه بار ديگه از همه ي شاعراني كه با وجود خستگي و برگشت دير وقت از تخت جمشيد در نشست دوستانه ي ما شركت كردند تشكر مي كنم ، به خصوص از شاعراي خوب و صميمي همدان .
صبح روز دوشنبه 29 مرداد،اختتاميه و اهدا جوايز .ساعت 3۰/2 ظهر با دستانی پر از هدیه
و خاطره به طرف قزوين حركت كرديم .
- نگار -
(۱)
سفسطه می بافم
فلسفه از این عشق،هگل زده نکندم خوب است
فرصت ابراز را به من بده
دیگر مدینه ام فاضله نیست
بازسازی شده ام-شکل منطق ات-
سایه ام برهان است
سبقت گرفته ام از نیچه حتمن
که بیخ تفکرم
نشسته ای خودت را گریه کنی!
ایده می شوی ام، بی تکلیف
ضمیرت ذهن ام را
می گیری ام به شلاق
-بی حاصل-
درون دو راهی استدلال!
(2)
ابتدای این خط
عشقی که یک سویه پرت می شود از حدقه ام بیرون به سوی ات
موبه مو می آویزدم به تو
مقصر نمی توانم باشم نبش نبودن ات
ندانسته ریخته ام به بودن ات
بطور حتم باید می فهمیدی
چند اردی بهشت دلتنگ ات می شدم باید که نشدم
چند ارتفاع پیاده روی باید می کردم بی اعتناعی ات را که نکردم-
نفهمیدی-
نقطه سر خط
ته نشین دارم می شوم
ته
نشین
توی انگیزه ی همین التماس،
بی خیال اخم و تخم هات!
به خط تو رسیدن
میانبری که می بُرد مثبت پلک ام را
مثل تبخیر شدن ام از چشم هات،روز به روز
انتهای همین خط
صرفن چند رستاخیز لگد باید بخوری به بخت ام؟
بگو
مهلتی شاید نه ریختن ام توی مچاله های زندگی ات!
- نسیم جعفری -
انگار درختِ کنارِ جدول فوتت کرده باشد، بیشتر از هر زمان چشمانم ر ا به خشکیدن وادار میکنی تا هق هقِ ابر هم دفع بلا نکند .
یک قطره آب شده ای و رفته ام زیرِ زیرِ زمانه ای که تنفسم را چشم غره می رود و
مُدام تَرکه می خورم از دهان زخم های نعره کِشَم .
چرا هیچ قلبی به نامِ من کوک نمی شود ؟ به نام من که تمام نُت ها را،برای همیشه ،جریمه شده ام .
شاید جسمِ سیاه شده ای و در فضا میپِلِکی تا سهمِ این پری بال شکسته جای پات هم نباشد........................
آیا من تاوان ا ُکسیژن ناب تو را نمی دهم؟
- پری -
در هيئتِ هوا
دائم مراقبتم مي كند .
او هست
هر جا هوا كه هست
نه مي گريزم مي خواهم
نه مي توانم بگريزم
ناچار در هواي او هر چيز
مثل هوا زيبا مي گردد
من شكل ِ حرف ِ خودم مي شوم
گل شكل عطر ِ خودش
و اوست دوست
وقتي هوا مجسمه اي از
اوست .
يدالله رويايي - لبريخته ها -
به عشق ، هيچ مي ورزم
به هيچ كسي ، عشق ...
اين كلمات ورزيده
تناسب ام را به هم زده
حالم را
و هرچه به چشم هاي تو مربوط مي شود
كمي بيشتر پلك بزن
تا شك نكنم
كور شده اي .
- نگار-
اینجایم
لا به لای همین ریل ها
خوابم گرفته میان یک جفت فلز
{ موافق دستانت }
موافق دست های تو می خندد این متن
به سوت سرسام آوری که ...
*
{ منـظره می شوی } !
- کیان -
مي دمد شبگيرِ فروردين و بيدارم .
باز شبگيري دگر ، وز سال ِ ديگر ، باز.
باز يك آغاز ...
اولين ديدار ما بود آن و شايد آخرين ديدار ؟
ما در آن غربت به هم نزديكتر، ياران .
ياد عطرآگين ِ آن افسانه گون لحظه
نور باران باد و گل باران !
گشته در رويش نگاهم محو ،
مانده در چشمم نگاهش مات.
باز هم او را توانم ديد ؟
آه! كي ديگر؟ كجا؟ هيهات!
...
مهدي اخوان ثالث - دوزخ ، اما سرد -
موجی که توی سرت می ریزد
لای خیسی موهات سوت می کشد
کسی شبیه تو
با سرب توی سینه اش
تمام شب برای ماهی ها داد زده
خواب نرمی است حالا
روی آب
که لبخند نم اش نیمه باز
سوت می کشد این موج
در امتداد منور
خیره نگاهت
تمام شب
هنوز
ـ صبا ـ
سن پل مي گويد : بدانيد كليسا تن عيسي است . و هنگامي كه وارد كليسا مي شويد يعني وارد كالبد عيسي مي شويد . پس با اين سخن مي گويد خدا در مسيحيت تنزل دارد و همين هنر تجسمي بوجود مي آورد . هنر بازتاب ايده است .
در كتاب مقدس مسيحي بَهگَوَگيتا كه 700 آيه دارد آمده كه ويشنو(خداي مسيحي ) اَوَتار دارد ، يعني هنگامي كه عالم به محنتي گرفتار مي شود ، ويشنو به صورت هاي كوناگون ظهور مي كند و مردم را نجات مي دهد . يكي از صورت هايش ماهي عظيم الجثه است . ويشنو ميگويد يك كشتي بسازمانند داستان نوح اسلامي در قران. و آخرين اَوَتارش هنوز واقع نشده ، سوار بر اسب سفيد با شمشير درخشان با لقب امين ظاهر مي شود .
در هندوئيزم و مهابهاراتا نوشته شده كه كريشنا به عنوان يك ارابه ران بر آرجونا - كه يك شاهزاده بزرگ است - ظاهر مي شود . آرجونا به كريشنا مي گويد كه مي خواهم حقيقت تو را نظاره كنم و هيكلت را ببينم .
در قران نيز آمده كه ، و چون موسي به ميقات ما آمد و خداوندش مستقيم با او سخن گفت اين به ذهن موسي آمد كه من را كه ياراي شنيدن صدايش هست چرا او را نبينم . آرجونا هم به كريشنا گفت خودتو به من نشون بده . كريشنا مي گويد خداوند فرمود ببين هيكل من را، در انواع صورتها و رنگها، در شكل هاي مختلف جنبنده و غير جنبنده همه را ببين .
خدا به موسي گفت هرگز نمي تواني من را ببيني (لَن تَراني) ، با چشم غير ايزدي نمي تواني من را ببيني ، ولي بر اين كوه نظاره كن من بر كوه ظاهر مي شوم اگر كوه سر جايش ماند پس مرا خواهي ديد ، و چون خداوند بر كوه تجلي كرد، كوه از هم پاشيد و ريز ريز شد، ( وَ خَرَّ موسي صَعِقا) و موسي بيهوش شد . چون به هوش آمد گفت : منزهي تو ، توبه كردم ( وانَا اَوَلُ المؤمنين ) .
خدا مي گويد به موسي ديد و نگاهت را عوض كن ، به كوه نظاره كن ، خواستي من را ببيني كوه را ببين . به اين تغير زاويه ي ديد نگاه كنيد . به جاي تجسّم، تجلّي دارد . ولي در مسيحيت خدا به صورت جسم ظاهر مي شود .
تجسم كريشنا يك هنر معماري درست مي كند ، تجلي خدا هم يك هنر معماري . در اسلام رنگها ملايم هستند مثل فيروزه اي ، درهند و مسيحيت رنگها تند تند هستند مثل نارنجي ...
اگر خواستيد درهنر اديان تجسس كنيد ، اول اديان را بشناسيد. هنر در اديان ماهيت باستاني و آينه گون دارد .
گوهري ترين مفهوم، توحيد و وحدت است ، اگر رفتيد كعبه اينگونه به مفهوم آن بنگريد ، آنقدر بچرخ و بچرخ تا يك سكوي پرتاب باشد . حقيقت كعبه در سنگ نيست در طوافي است كه تو مي كني . اين چرخيدن دايره وار است تا از لحاظ دور با حركت دوري كائنات هماهنگ باشد . چرا فرم دايره است ؟ چون تطابق داشته باشد با معناي دوار هستي ، ملا صدرا مي گويد : اَجمَل و زيباترين اشكال دايره است . فرم هنر، از حقيقت د ين سرچشمه مي گيرد .
برجسته ترين هنر ديني ما يكي كلمه است يكي نگارش كلمه. تمامي هنرهاي اسلامي ظِلّ اين دو شكل گرفته ، معماري بنا مي شود تا در پيشاني آن آيات و روايات نگاشته شود . بزرگترين هنر اسلامي خوشنويسي است ، معماري كتيبه اي است براي خوشنويسي . در نكارگري تمامي نقش ها در خدمت متن است ، كلمه است، قران است . وقتي به حقيقت تاريخ معماري در هنر ايراني نگاه مي كنيم مي بينيم خط و كلمه بيشتر از نقاشي جلوه مي كند . چرا ما در ادبيات موفق تر بوديم ؟ چون جنس ادبيات كلمه است ، وجود افراد برجسته و شاهكارهايي مانند حافظ ، مولوي ، صائب و... ثابت مي كند .
اروپايي ها در نقش و تصوير بيداد كردند و ما در كلمه بيداد كرديم ، در اروپا هم بوده مثلا گوته ولي خودش مي گويد كه در اوجش وامدار حافظ بوده .
چرا ما درادب و كلمه بيداد مي كنيم ؟ شايد اين بهترين جواب باشد كه ابن عربي مي گويد : در هر دوره اي از ادوار تاريخ اسمي از اسامي خدا ظهور مي كند و متناسب با ماهيت آن اسم ، پيغمبري ظاهر مي شود . تا ظهور ختم نبوت حضرت محمد (ص) . تا هنگامي كه پيغمبر بود تاريخ در قسمت روز خودش قرار داشت ، پيغمبر كه رحلت يافت ما در قسمت شب قرار داريم . در شب كداميك از حواس شما برجسته تر عمل مي كند؟ شنيدن و گويش ، نه ديدن. شما براي ديدن تصاوير احتياج به نور داريد ، در شب شما با صدا و كلمه و گويش راه و حركت خود را تنظيم مي كنيد . شايد به همين دليل اعجاز پيامبر قران شد ، آنچه بايد خوانده شود و محورش هم قران است نه چيزي كه ديده شود (لَن تَراني) . بنابراين ما در كلمه قوي شديم .
مولانا در ابتداي ديوانش اين شعر را آورده ( بشنو از ني چون حكايت مي كند ...) شنيدن را گفته، و اينجوري بود كه ما از تصوير فرار كرديم و به كلمه رسيديم (كلمه الله هي العليا) . چون يادگاري كه از خدا داشتيم كلمه بود و ما در كلمه بيداد كرديم . نگارگري هم در خدمت كلمه است . اينكه ما از تصوير فرار كرديم مبناي فلسفي و تئوريك داشت ...
هنرمند ما بايد دين شناس و حقيقت شناس باشد . حقيقت خودش انتخاب مي كند كه چه كسي از آن حرف بزند .
در شناخت ماهيت هنر ديني ، ما حقيقتا آغاز راه هستيم و اگر بخواهيم حالا شروع كنيم پنجاه سال طول مي كشد تا اين راه را طي كنيم .
حوزه هنری استان قزوین ۱۹/ بهمن/ 1385
نراقي،...
جوجه كبابِ دربند وپيچاپيچ رسيدن به ظهيرالدوله تا اجتماع كوچكي كه گاه با هندي كم و بيشتر با گوشي ها ي همراه روي سنگ سفيدي كه نام اش زير دسته گل هاي كوچكي پنهان است زوم كرده اند.
به سختي از لابه لاي شانه هاي به هم كيپ شده رد مي شويم . شيرين حيات بخش با عينك آفتابي بزرگي به چشم به خاطر نداشتن امكانات صوتي معذرت خواهي مي كند و نويد آمدن کامیار شاپور را مي دهد، كه ...
شعر خواني توسط افرادي نا آشنا حداقل براي عام آغاز مي شود.نگارحسینی با" به تو معتاد شده ام" سكوت را سنگين مي كند.اسماعيل مهرانفر و سعيد عاشقي از شاعران انجمن ادبي توتم قزوين نيز شعرهاي خود را ارائه
مي دهند. صبا سعيدي به نمايندگي از راديكال و شاعران زنجان با" اجازه؟!"شعراش را مي خواند.
حالا تمام اين تكه ها چل تكه اي شده اند انسجام نيافته در پي انسجامي به ياد ماندني در جمع صميمي و گرم
شاعران انجمن ادبي توتم قزوين.
- صبا -
کلاغ هم نمی تواند...
تنها
دست های ته کلاس
و صدایی که شیروانی اگر نیافتد
انگشت اش بالا می پرد
اجازه؟!
انعکاس صدای تو
آسمان خط خطی ام را می بُرد
دیوارها خوابی برایمان نمی بینند
چه دارند بگویند در تکان های چهره ات؟
گاهی سوال می کنم از انگشتم
چه دارد بگوید
تنها
ته کلاس
زیر آنهمه دیوار؟
(با برداشتی آزاد از شاملو و علی عبدالرضایی )
- صبا -
تمام در و دیوار این خانه راماتم گرفته
ماتم گرفته از این همه بغض
که می ترکند روی در و دیوار خانه ای که حالا
زیر سقف اش پر شده از
تار عنکبوت
نمی دانم
چشم های من تنبل شده؟!
یا نگاه مات تو این عکس را تار می کند
یا نگاه تو ماتم می کند
یا بغض هایی که اشک می شوند جهان را برای من
با من
به هیچ کجای جهان نگاه نکن
به تمام ماتم های عالم
ماتم گرفته است.
- کیان ـ
به صبا ،
و میدان ولیعصر، ابتدای شب بارانی ،
نبش دست های یخ کرده ، پلاک آوازهای
گرم . ساعت ۸ تا ۱۰ شب .
عادت نکرده ام به هوایی که ...جای تو-
خالی تر از همیشه ، کسی در هوای تو
هی دور می زند تن این شهر خسته را
تا شاید آن کسی که تو باشی ... صدای تو-
در گوش کوچه هاست ، مرا داد می زند
وقتی که کوچه بی تو پر از جای پای تو
در انتهای جاده به من خیره مانده ای
من را که جاده می برد از چشم های تو
حالا بگو کجای زمین خواب می رود؟
چشمی که خیره مانده هنوز انتهای ...تو-
مثل همیشه نیستی ، اما برای من ،
عادت شده خیال تو
آی ، آشنای من!
در خود نشسته ای وفقط ، فکر می کنی
سنگین و سرد و بی حرکت ، فکر می کنی
گاهی چه سنگدل ، وَ چه خود خواه می شوی
وقتی به من برای خودت ، فکر می کنی
تنها نویسنده وشاعرعربی که زنانه می نویسد و می سراید خانم غادةالسمّان است .او را از پرکارترین زنان اهل قلم ، ویکی از آگاهترین افراد به مسائل زنان عرب دانسته اند. درخشش او چه درعرصه ی شعر وچه در داستان نویسی ممتاز است و آثار او به اکثر زبان های زنده ی دنیا ترجمه شده است .
سروده ی زیررا از کتاب " در بند کردن رنگین کمان ، ترجمه ی دکترعبدالحسین فرزاد" به عنوان نمونه از کارهای ایشان می خوانیم .
دوستت می دارم
اما خوش ندارم که مرا در بند کنی
بدان سان که رود
خوش ندارد
در نقطه ای واحد ، از بسترش اسیر شود
آبشار باش، یا دریاچه
ابر باش یا بند آب
تا آب های رودخانه ی من
از صخره های آبشار تو بگذرد
و به راه خود برود
تا آب های رودخانه ی من
در دریاچه ی تو گردآید
پس آنگاه از لبریز تو بگذرد
و به راه خود برود
تا آب های رودخانه ی من
زمانی در پس بند آب تو بماند
پس آنگاه از آن سرریز کند وبگذرد
تا آب های رودخانه ی من
بخار بشود وابر تو آن را اندکی زندانی کند
پس آنگاه باران شود و ببارد
وآزادانه به سرچشمه های نخستینش باز گردد
دوستت می دارم
اما نمی توانی مرا در بند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه وابر نتوانستند
وبند آب نتوانست...
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم :
"لحظه ای گریز پا"
و بپذیرمرا آنچنان که هستم
وخود دریا باش
دور چون دریا
ژرف چون دریا
تا خویشتن را در تو فرو بارم!...
می گویی من چون سیمابم
لغزان
که گرفتنم ناممکن است
وخود، سیماب پیش از آنکه سیماب باشد
نگاهی عاشقانه بود
درخشان
درچشمانی عاشق
و محبوبش جهان
می کوشید تا نگاهش را در بند کند
و درمعدنی سخت منجمد کند
پش آیا دیگر سیمابی می بود؟!
*
محبوب من!
آیا نمی بینی، مویز
کوششی است مأیوسانه
برای در بند کردن دانه ی انگوری گریز پا!
*
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش!
و مرا بپذیر
آنچنان که هستم
بدان سان که دریا می پذیرد
همه ی نهرها را که همواره به سوی او خیزانند
ودر دل او ریزانند
مرا بپذیر
به سان آبشارها ، بندآب ها ، دریاچه ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی نهایت ،
می یابم .
بدون شک هنروادبیات سهم عظیمی را در زندگی بشر داشته و دارد و شعر نیز بخش بلا فصل ادبیات و هنریست که دائم دستخوش تغیرات ودستاوردهای تازه است.اما اینکه این تغیرات چقدردرعرصه شعرتاثیرگذاربوده وتا چه حد می توان آن را مفید یا مضردانست چیزیست که باید درخودشعرجستجو کرد.
"شعر"، فارغ ازعناوین و ویژگیهایی که گروه شاعرهای نوگرا وتنوع طلب درزمان ها و مکان های مختلف برای آن بر می شمرند، حقیقت واحدیست که خود تعیین کننده ی شکل نهایی خودش است. به زبان ساده تر این خودِ شعر است که زبان وقالب و تصویروهمه ی ویژگی های خاص خودش را می طلبد و نه شاعر، که بتواند با تعیین کردن ویژگی هایی ذیل عنوانی جدید خود را شاعری از نوع دیگر و کارهایش را گونه ای متفاوت القا کند .
در چند دهه ی اخیربسیارشاهد این نامگذاری ها و گروه بندی ها بوده ایم که هچنان نیز ادامه دارد. به عقیده ی من شعر فقط یک چیز است و آن یک چیز هم فقط شعر است وعناوین دیگر فقط بیانگرقالب و یا نوعی از شعر با مختصات خاصی است. والبته در مورد شاعران نیز ما فقط عنوان" شاعر" را داریم که به کسی که شعر می گوید اطلاق می شود ومثلا به کسی که شعر سپید می گوید نمی گوییم "شاعر سپید" ویا به کسی که شعر حجم کار می کند نمی گوییم" شاعر حجم" بلکه همه ی شاعرها فارغ از عنوان قالبِ شعر و یا بیان شعری خود "شاعر" هستند.
گروه بندی شاعران، ذیل یک عنوان شعری مثلا شاعران کلاسیک ، نئوکلاسیک ویا شاعران نیمایی و... بیانگر انواع شعری و قوالب آن است و نه چند دستگی ویا مجزا بودن شاعران از یکدیگر و درست ترهمان است که بگوییم شعرکلاسیک ، نو و...
امروزه این گروه بندی های گروهی از شاعران ذیل عناوین جدید - که متاسفانه به جای رفع ضعف های شعری خود در نقد اشعارشان به دفاع از عنوان شعر و گروه خود وبیان ویژگی های شعرشان می پردازند - تنها در پیش گرفتن بیراهه ایست که در نهایت به همان مقصد یکتای همه ی شاعران یعنی شعر خواهد رسید ولی در فاصله ای دورترو چه بسا ناتوان تراز دیگران، و چه بهتر و عاقلانه تر که به جای صرف انرژی و توانایی خود در حفظ عنوان و مقام گروه خود که دربعضی موارد ممکن است به ایجاد شکاف بین شاعران نیز بیانجامد ، در پیشبرد مقام شعرمان بکوشیم که در این پهنه ی پهناور هستی و در جامعه ی عظیم امروزکه شاعران اقلیت بدون امتیاری را تشکیل می دهند ،بهترین حامی و پشتیبان شاعران تنها خودشان هستند و چیزی که اهمیت بیشتری برای دیگران دارد شعر است و نه شاعرکه تجربه نیزگواه براین ادعاست .
- نگار-
نوشتن یعنی خلق فکر،نویسنده وقتی به قصد فکر کردن بنویسد، فکرهایش را نمی نویسد ، او با نوشتن می اندیشد، و این اندیشه از مخازن ذهنی پشت سرش به سراغ او نمی آید، مثل تصمیم، مثل خیال، بلکه از صفحه ی سفید پیش رویش بر می خیزد مثل تبخیر، مثل بخار.
پس من هر وقت می خواهم فکر کنم می نویسم ، و در این معنا ، نوشتن یعنی یک جور دیگر نوشتن ، و همیشه در "جور دیگر نوشتن" است که اندیشه ، دیگر می شود ، و برای جور دیگر نوشتن ، همیشه کلمه ای هست که در جایی منتظر توست ، و تو در وقت نوشتن به آن می رسی،و یا هم نمی رسی .
یدالله رویائی _ ازسکوی سرخ
...
گاهی برای شاعر شدن باید جای "ازل" را با "ابد" عوض کنی
از دوزخ باید عبور کنی
قرار بود بعدا عبور کنی حالا باید اول عبور کنی _مثل دانته_
در کنار بقبقوی کف کرده ی موج به جدار لوله های نفت
حفره ای هست که شیطان آن را کنده
از حفره که پایین برویم در حجره ها پشت میله های ابلیسی
شاعرها را خواهیم دید
که نمی دانند که شاعر هستند اما هستند زیرا شاعر کسی است
که دوزخ را تجربه کرده باشد
حتا اگر شعری هم نگفته باشد
و دوزخ تجربی است
تو آن را تجربه کرده ای حتا اگر شعرهای چندان عالی هم
نگفته باشی
گفتم که شاعرتر از شعرهای خودت هستی. وانسان بایداینطور
باشد
شعرهایی هستند که شاعرتر از شاعرهاشان هستند
_مثل شعرهای احمد
و شاعرهایی هستند شاعرتر از شعرهاشان_مثل تو
از آن حفره پایین می رویم
موهای سرخ تو و ریش سفید من در چشم ساکنان حجره ها
منعکس است
...
رضا براهنی _اسماعیل(یک شعر بلند)
مولای یا مولای انت المولی وانا العبد ، وهل یرحم العبد الا المولی ، مولای یا مولای انت المالک وانا المملوک ، وهل یرحم المملوک الا المالک ،مولای یا مولای انت العزیزوانا الذلیل ، وهل یرحم الذلیل الا العزیز،مولای یا مولای انت الخالق و انا المخلوق، وهل یرحم المخلوق الا الخالق ، مولای یا مولای انت العظیم وانا الحقیر،وهل یرحم الحقیرالا العظیم،مولای یا مولای انت القوی وانا الضعیف ،وهل یرحم الضعیف الا القوی ، مولای یا مولای انت الغنی وانا الفقیر، وهل یرحم الفقیرالا الغنی ...
ارحمنی برحمتک، وارض عنی بجودک وکرمک وفضلک، یا ذا الجود والاحسان، والطول والامتنان،برحمتک یا ارحم الراحمین .
فرازهایی ازمناجات امام علی(ع)
I learned the most important lesson of my life:that the
extraordinary is not the birthright of a chosen and
privileged few,but of all people,even the humblest .
that is my one certainty:we are all the manifestation
of the divinity of God.
PAULO COELHO
توي زُلِّ چشم هام به آب نشسته اي
و تير مي کشي
نقطه اي مات
از ثقل نگاهم
رها
چه حسّ شوری روی لب هام!
*
هنوز هم جای تو را
خالی می کنند
ازدحام دنیا در عدسی هایم
- صبا -
امتحان ساده ایست
که همه از آن
رد می شویم .
- نگار -
می ماند غم تو و
این صفحه ی خیس و
سپیدی مچاله ای که بی شباهت به برف نیست
*
صفحه که توی گرام باشد
خزان که بیاید
من می مانم و بسامد صوتی یک آواز
یک حنجره
یک فریاد
که گنجشک ها را می پراند از روی شاخه و
می شود این تجسم موسیقایی
برای سیاهی پر کلاغ
صدای پِرّ و پِرّ بال های کلاغ که سایه بیاندازد روی صورتم
فکر می کنم
به اتفاق چاپی چشمانت
روی مدار من
و زمینی که روی درد تو می چرخد
روز هفته ماه ...
- کیان -
غرورم که شکست
صدایش مهم نبود
با هم بودیم.
- صبا -
لای ا نگشت هات
که لب بزنی زردیِ تنش
ودود دور سرت دار می شود
هزار حلقه که بادام تلخ چشم هات
زمین کنار می کشد از زیر پای تو
و حلقه تنگ می شود و
تاب می خوری
میان لحظه های مرده
و خاکستر تنش
به تلخیِ نفست
خاک می کند تو را
سیاه و سرد
تو را خاک می کند
*
و سا یه ای که درونت رسوب کرده است
شبیه پیله ای که هزاران نخ سیاه
در آسمان تیره ی تو
تاب می خورد.
ـ نگار -
با پنجره ای که به سینه سنجاق کرده ای
نقطه می گذارم روبروی اسمت.
یعنی تمام
(این پنجره تمام زمستان طول می کشد)
ـ کیان ـ
موجی که توی سرت می ریزد
لای خیسی موهات سوت میکشد
کسی شبیه تو با سرب توی سینه اش
تمام شب برای ماهی ها داد زده
خواب نرمی است حالا
روی آب
که لبخند نم اش نیمه باز
سوت میکشد این موج
در امتداد منور
که خیره نگاهت
تمام شب
هنوز
ـ صبا ـ